آرامشی که خوابش را هم مدتهاست ندیده ام...
به دنبال ساعتی ام برای متوقف نمودن زمان...یا قاصدی که پیامم را برساند به خدایم که من،که من...که من قلبم به فریاد آمده....
حالم را که بپرسی...
صدای هستی سابق را نخواهی شنید....
به یک اتفاق خوب جهت رخ دادن نیاز مندم....
هنگامیکه صدایت را حبس کنی...صدایم...حرف هایم در موسیقی یافته ام...همدمم موسیقی و صدای ادله است...
افسردگی در من موج میزد و همه بی خبر از لبخندهای تصنعی ام...بی خبر از ته نشین شدن آن همه شرو شادی در منتهای غم و تاریکی وجود من....
میترسم...
من آن دختر مغرور آنقدر ضعیف شده ام که دیگر غروری نمانده...
خیلی ضعیف شده ام...
کاش نبودم...
کاش نبودم...
از خودم عصبانی ام...چیزی دم دستم نبود بشکنم...قلبم را شکستم...خودم...یک تنه...تنهایی...
چیزی نبود پرت کنم...روح خندانم را پرت کردم و بدان خندیدم....
کاغذی نبود رنگ بکشم تیغ بر دست گذاشتم که طرحی بزنم....افسوس...هنوز جرئت قلم_تیغ در دست گرفتن ندارم....
دیشب از هراس سیاهی آرایش کذایی نگریستم...اما بغضی داشتم که اگر میترکید دوره نوح تکرار میشد اینبار به طول قدمت ناراحتی من و دنیایی از اشک چشمان من و بی کشتی بودن من...
دلم برای خودم میسوزد...
اما...
کسی نیست حرفم را بشنود...
از تمام دنیا بیشتر از خودم"دلم گرفته...
دلم برای پدربزرگم تنگ شده که همه غم دنیا را با حتی دیدنش ذوب میکردم..
هرگاه مشکلی داشتم گشایشش را در دعای او میدیدم....در نگاه او میدیدم...
آقای مهربونم دلم برات تنگ شده...نیستی که ببینی هستی خوشگلت داره آب میشه...منو هم ببر پیش خودت....خواهش میکنم...
بیا تو خوابم دستمو بگیر و بهم آرامش بده...تو...تو خیلی پاکی...دلم برات تنگ شده.....
صفحه مانیتور را سخت میبینم از فوران اشک هایم که گدازه های غم خبرش را داده بود....
ای خدا بسه دیگه....................................حالم اصن خوب نیسسسسسسسسسسسسسسسسس


















ٺَنهـآيـــےاَمـ 



